|
فيلم جديد | ||
|
|
” تنها ميايستم ” كه اولين اثر بلند گاسپار نوئه، فيلمساز آرژانتيني است براي او فرصتي بود تا تصويري راديكال از كمبودها و نفرتهاي شخصيت مركزياش بسازد و او راهكار را برجسته كردن مونولوگ در روايت يافته بود. تك گويي هاي شخصيت اصلي به وسيله اي براي بيان تمام انگيزهها و دغدغهها تبديل ميشد و رويكرد بسيار مستقيم فيلم در همنشيني با شفافيت غير طبيعي درونيات كاراكتر به تعريفي متفاوت ميرسيد. بازگشت ناپذير به دنبال نمايش تصويري تازه از مفاهيمي چون تقدير و سرنوشت بود و بازي با عنصر زمان، راهكار جديد فيلمساز بود. روايت معكوس در فيلم دوم نوئه مانند مونولوگ ها در فيلم اولش به كاركردي منحصر به فرد و متفاوت از گذشته رسيد اما در فيلم سوم دغدغه مرگ و زندگي بود و اين بار نوبت تصوير تا جهان عجيبِ مورد نظر فيلمساز را خلق كند. “به خلاء وارد شو” از جهات مختلفي كاملترين اثر نوئه است (فيلم آخر او عشق را نديدهام) و ميتوان بلوغ او را در استفاده از همهٔ عناصر سينمايي در كنار هم، براي ايجاد يك كل هماهنگ رديابي كرد. شخصيت اصلي فيلم، اسكار در حالي كه شرايط عادي ندارد و مواد روان گردان مصرف كرده براي تحويل مقداري جنس به يك كلوپ ميرود، در همين حين سر و كلهٔ پليسها پيدا شده و در درگيري به او شليك ميكنند. اسكار كشته ميشود و روح او پس از مرگش مدتي در محيط اطراف سرگردان ميشود و خاطرههايي را از گذشتههاي دور و نزديك به ياد ميآورد. اين پيرنگ در نگاه اول چندان نو به نظر نميرسد اما محصول نهايي كه بر پايه آن خلق شده بسيار منحصر به فرد است و نه تنها به دليل استفادهٔ خلاقانه از عناصر مختلف سينمايي و به كار بردن حداثر جسارت در دور شدن از تعاريف معمول، بسيار بديع به نظر ميرسد بلكه تجربه اي كاملاً درگير كننده را ارائه ميكند. نوئه دست آورد هاي دو فيلم قبلي را به كار ميگيرد و با شگردهاي جديد در هم ميآميزد. در به خلاء وارد شو مونولوگ در خلوت شخصيتها و در فضاهاي ذهني استفاده ميشود، زمان در سطوح به مراتب پيچيده تري نسبت به بازگشت ناپذير به بازي گرفته ميشود اما شگردهاي جديد فيلمساز در وجهه بصري فيلم خودنمايي ميكنند. از جمله سه نماي ديد متفاوت در فيلم كه هر كدام با توجه به نقش روايي خود در بازههاي زماني متفاوت فيلم اجرا شدهاند و بازي نورهاي رنگارنگ كه پوسته اي روياگون بر سرتاسر فيلم كشيدهاند. به نظر ميرسد كه مرگ ايدهٔ مركزي فيلم است اما نوئه بيش از آنكه به دنبال فلسفه بافي در ارتباط با آنچه پس از مردن اتفاق ميافتد باشد، تلاش ميكند با خلق يك جهان ماليخوليايي، پوچي زندگي شخصيت مركزياش يعني اسكار را روايت كند. در نتيجه كل ايدههايي كه در رابطه با اتفاقات پس از مرگ ميبينيم، به تنهايي آن تصوري هستند كه چند لحظه قبل از شليك، در ذهن اسكار بوده است. دوست او الكس كتابي را پيشنهاد ميكند كه مرگ و زندگيِ پس از آن را از ديدگاه بوداييان بيان كرده. الكس ميگويد بر اساس روايتهايي روح انسان پس از مرگ از كالبد او جدا ميشود و براي مدتي همهٔ زندگي گذشتهٔ خود را مشاهده ميكند، ديگران را ميبيند اما توان برقراري ارتباط با آنها را ندارد. و عده اي هستند كه جدا شدن از اين دنيا و دل كندن از آن برايشان بيش از اندازه سخت است در نتيجه در محيط اطراف سرگردان ميشوند، تلاش ميكنند در كالبدهاي ديگري نفود كنند اما موفق نميشوند تا اينكه انسانهايي را در حال آميزش، در اطراف خود ميبينند. آنها به سمت نوري كه از عمل آميزش خلق شده هدايت ميشوند و يكبار ديگر وارد اين دنيا ميشوند. زندگي براي بار دوم شروع ميشود و همينطور ادامه پيدا ميكند، اين چرخهٔ پوچي ست كه انسانهاي وابسته را گرفتار خود ميكند. بدين شكل فيلمساز با هوشمندي خودش را گرفتار شفاف كردن مسئله اي كه در تاريخ بشريت به عنوان يك ابهام بزرگ مطرح بوده نميكند و زندگي پس از مرگ را بر اساس تصورات يك ذهن غير هشيار بنا ميكند. به همين دليل وضوح بخشيدن به اين ابهام، به عنوان محور اصلي اثر قابل تعريف نيست بلكه بيهودگي زندگي اسكار است كه در مسيري دوار ترسيم ميشود و اين تصور او معلول ذهن آسيب ديده و بيمارش است. در چنين بستري، شهري كه نئونهاي رنگيِ چشمك زن در آن فرمانروايي ميكنند، نگاه بي ثبات و سراسر اضطراب او را تصوير ميكند و پراكندگي زمان پس از مرگش علاوه بر اينكه نمايش همان قصهٔ نگاه بودا به مرگ است، سرگرداني ذهني اسكار بين خاطراتش را نشان ميدهد. خاطراتي كه جايگاه فعلي او را سبب شدهاند. در اين چارچوب تصور اينكه همه چيزهايي كه ميبينيم تنها توهمات ذهن ناهشيار اوست اصلاً دور از منطق نيست. عنصر زمان وسيلهٔ ديگري بوده كه به كمك آن وضعيت پيش و پس از مرگ اسكار به كل دگرگون تصوير شده است. نوئه كه در فيلم دوم خود روايت معكوس را در چارچوبي متفاوت به كار گرفته بود در اين فيلم دست به تغييرات بيشتري مي زند. چنانكه تا لحظهٔ شليك به اسكار با يك زمان خطي و پايدار رو به رو هستيم اما پس از آن، روايت از سه نقطهٔ زماني مختلف ادامه مييابد. نقطهٔ اول در امتداد همان خط پايدار پيش از مرگ است كه پس از آن با تمهيدات بصري متفاوت، ادامه پيدا ميكند و روح اسكار در محور اين زمان اتفاقات پس از مرگش را مشاهده ميكند. زمان دوم از لحظه اي آغاز ميشود كه اسكار تازه به توكيو آمده و تا سكانس كشته شدن او ادامه پيدا ميكند. در اين محور روح او زندگي گذشتهاش را پيش روي خود ميبيند و تك تك اتفاقات تعيين كننده تا مرگش بدين وسيله تصوير ميشود و زمان سوم كه كمتر از بقيه به آن پرداخته شده حكم فلش بكي براي زمان دوم را دارد. اين محور خاطرات دوران كودكي او و خواهرش لينداست كه هر از گاهي امتداد زمان دوم رو ميشكند. حضور اين زمان هم به پراكندگي ذهني كمك كرده، هم گستردگي بيشتري به جست و جوي روح او براي مرور گذشتهاش بخشيده است. ضمن اينكه نقش پر رنگي در ساختن ريشهٔ شخصيتي اسكار و ليندا دارد. اين دو، كودكي هولناكي را از سر گذراندهاند كه سرنوشت امروزشان را رقم زده، حضور اين بازه در فيلم، هر چند كوتاه، باور پذيري جايگاه شخصيتها و هم دلي با آنها را در وضعيت بسيار بهتري قرار ميدهد. محور زمان دوم اما كاركرد اصلي خود را در ساختن تصويري قابل درك از زندگي اسكار نشان ميدهد. زندگي اي كه به ندرت در هوشياري سپري ميشود. كاركرد مهم ديگر اين محور، نمايش موقعيتها رخدادها و مفاهيمي است كه اسكار را درگير خود كردهاند، همه اينها انگيزه سازي هاي مقدماتي اي هستند براي فصل سوم فيلم كه سرگرداني اسكار آغاز ميشود. روح او كه به دنبال نجات و رهايي ست يه مكانهايي سرك ميكشد و به سراغ شخصيتهايي ميرود كه در همين روايت محور دوم تعريف شده و به نمايش در آمده بودند. اتصال انتهاي زمان دوم به ابتداي زمان پايدار اول با همپوشانيهايي همراه است كه نوئه اين سكانسهاي مشترك را در نمايش دوم به جامپ كاتهايي هوشمندانه همراه ميكند. براي مثال در سكاني كه ليندا اتاق را به قصد كار ترك ميكند، در نمايش اول لحظه اي ميايستد و به اسكار ميگويد به زودي ميبينمت، اما در نمايش دوم اين جمله به وسيله جامپ كات حذف ميشود كه خود ميتواند معاني مختلفي را به ذهن متبادر كند اما كاركرد فيزيكياش عدم تكرار بيهودهٔ سكانسهاست. وقتي فيلم در محور دوم به مرگ اسكار ميرسد ديگر زندگي گذشته براي او مرور شده و سرگردانياش آغاز ميشود. او طبق همان روايت بودايي، توان دل كندن از دنيا را ندارد و در فضاي شهر سرگردان ميشود. در اين بخش تمهيدات بصري هم متفاوت از قبل اجرا ميشوند تا سه فصل مختلف فيلم به وسيلهٔ نشانه گذاريهاي داراي كاركرد، از هم تمايز يابند. فصل اول زندگي عادي اسكار، فصل دوم مرور گذشتهاش و فصل سوم نيز فصل سرگرداني ست. در كنار شگردهاي ذكر شده، شگردي كه بيشتر از همه جلب توجه ميكند استفادهٔ نوئه از سه نماي ديد مختلف است، بيشتر عناصري كه به بازي گرفته شدهاند قبل از اين و در چارچوبهاي معنايي متفاوت در سينما حضور داشتهاند اما به كار گرفتن سه نماي ديد مختلف در يك فيلم و تعريف كاركرد روايي واضح و مبتني با پيرنگ براي آنها، نكته اي است كه بار اصلي خلاقيت موجود در اثر را به دوش ميكشد. هر نماي ديد متناسب با يك فصل از موقعيت روحي و جسمي اسكار به كار گرفته شده است. در فصل اول كه اسكار زندگي عادي خود را از سر ميگذراند نماي pov استفاده شده و ما همه چيز را به شكل اول شخص و از چشمان اسكار ميبينيم. اين نما كه زمينيترين نماي فيلم است به شكلي كنايي در حالي آغاز ميشود كه اسكار به هواپيمايي در آسمان خيره شده و از پرواز حرف مي زند. در ارتباط با كاركردهاي منحصر به فرد اين نما، ميتوان به موارد متعددي اشاره كرد. در اين فصل مونولوگ هاي ذهني اسكار حضور پر رنگي دارند و با توجه به تلاش اين شكل از متن براي نفود هر چه بيشتر به ذهن كاراكتر، بستري بهتر از نماي ديد اول شخص نميتوان براي آن متصور بود. بخشي از اين فصل فيلم به نمايش توهمات اسكار پس از مصرف مادهٔ روانگردان -DMT – اختصاص دارد. خواب ديدن در بيداري كه تأثير اين مواد است به راحتي دردوربين اول شخص نوئه اجرا ميشود. از آنجا كه روايت زندگي روزمره فقط از چشمان اسكار قاب گرفته ميشود، تصاوير روياگون ناشي از توهم، به سادگي در امتداد تصوير زندگي واقعي قرار ميگيرند و آميختگي شديد توهم و واقعيت در نگاه اسكار به زيباترين شكل ممكن نمايش داده ميشود. تلاش فيلمساز و فيلمبردار اثر براي باور پذير كردن نماي اول شخص تحسين برانگيز است. در اين فصل فيلم به كوچكترين جزييات از جمله چشمك زدنها و حركات مداوم گردن در حالتهاي نشسته و خوابيده يا پياده روي توجه شده است. در فصل دوم فيلم كه به مرور خاطرات و گذشتهٔ اسكار اختصاص دارد دوربين از جسم اسكار فاصله ميگيرد اما آن را رها نميكند و در ارتفاعي ناچيز از زمين باقي ميماند. واضح است اين فصل به دلبستگي هاي او اشاره دارد. جدايي نصفه نيمه از جسم اسكار بر بعدي روحاني تاكيد ميكند در نتيجه اين شگرد همزمان وابستگيهاي زميني اسكار و مرگ جسماني او را به شكل مداوم گوشزد ميكند و براي اين فصل از فيلم انتخاب هوشمندانه اي ست. و در كاركردي تحسين بر انگيز اما خيلي ساده، در فصلي كه فقط به مرور گذشتهها ميپردازد ما شخصيت را فقط از پشت سر ميبينيم. اين چنين است كه جزيي ترين عناصر فرمي در فيلم نوئه در امتداد هم تعريف ميشوند و يكديگر را كامل ميكنند. در فصل نهايي دوربين به كل جسم اسكار را فراموش ميكند و همهٔ محدوديتها را زير پا ميگذارد. در آسمان به پرواز در ميآيد، از شب به روز ميرود و در مكانهاي مختلف جا به جا ميشود. در يكي از لحظات جالب اين فصل دوربين – روح اسكار – وارد هواپيمايي در حال عبور از آسمان توكيو ميشود! حضور هواپيما در هر فصل با پرداختي جداگانه و مبتني بر خصوصيات آن فصل نمايش داده ميشود. حال ديگر جسم اسكار سوزانده شده و خاكسترهايش را دور ريختهاند اما هنوز توان دل كندن از زمين را ندارد. ميتوان گفت هولناكترين ضربههاي فيلم در اين فصل وارد ميشوند چرا كه با سرگرداني روح او بين زمين و آسمان، ميفهميم كه طبق همان روايت بودايي، او در اين دنيا گرفتار شده است و توان رهايي ندارد. و اما نور و رنگ آخرين عناصري هستند كه به نوئه در خلق جهان مبهم اش كمك كردهاند. “به خلاء وارد شو”، پر از بازيهاي نور و سايه است در هر نما جشنواره اي از طيف رنگهاي تند بر پا ميشود. اين قابليت تا حد قابل توجهي در انتخاب هوشمندانهٔ توكيو به عنوان مكان داستان ريشه دارد. شهري كه به نئونهاي رنگياش معروف است و كمك ميكند فضاي وهم آلود و بي ثبات مورد نظر فيلمساز در ابعادي بزرگ فراهم شود. در فصل سوم، روح اسكار به وسيله نور از مكاني به مكان ديگر منتقل ميشود كه اين مسئله هم مبتني بر روايت بودايي مرگ است و هم در امتداد فرمانروايي نورها در جهان فيلم، شتاب و بي قراري را به عنوان عناصر تكرار شونده حفظ ميكند. تمهيدات بصري متكي بر اين عناصر، به شكلهاي ديگري هم در فيلم حضور دارد. از جمله طراحي صحنه كه در آن از طيف متنوعي از رنگهاي تند استفاده شده و يا فصل به ياد ماندني توهم اسكار پس از مصرف DMT كه فقط بايد آن را تماشا كرد و تعريف كردني نيست! روح سرگردان اسكار در نهايت انسانهاي در حال آميزش را پيدا ميكند و تصميمش را براي بازگشت به زندگي ميگيرد. اصرار بيش از حد نوئه در دقايق پاياني، براي نمايش همهٔ تجربه روحاني بازگشت به زندگي چندان موفق به نظر نميرسد. ورود دوربين به آلت تناسلي و نمايش آميزش اگرچه بازگشت به زميني بودن را مورد تاكيد قرار ميدهد اما نمايش چنين جزيياتي از جدي بودن فضا كاسته است. اين حفره ميتواند به دليل ارائه اطلاعات بيش از حد به مخاطب باشد چرا كه جايي را براي تصور نحوهٔ بازگشت به زندگي، در ذهن مخاطب باقي نميگذارد و آن ابهامي كه در فيلم جاري بود را از بين ميبرد. اما ثانيههاي پاياني به بهترين شكل روايت تاريك فيلم را به سرانجام ميرسانند و در راستاي به تفكر واداشتن مخاطب پيش ميروند. يك بار ديگر دوربين اول شخص شده، مشاهده ميكنيد كه بند نافي بريده ميشود و گريهٔ نوزادي كه روح اسكار را به زندگي بازگردانده بلند ميشود. دايره تكميل شده و اسكار ورود چرخهٔ رهايي ناپذير حيات ميشود. فيلم در انتها اين سؤال تكان دهنده را ذهن مخاطب باقي ميگذارد كه پوچي براي اسكار در مرگ ابدي او تعريف ميشود يا زندگي دوباره؟ اختصاصي نقد فارسي كپي برداري و نقل اين مطلب به هر شكل (از جمله براي همه نشريهها، وبلاگها و سايت هاي اينترنتي) بدون ذكر دقيق كلمات “منبع: سايت نقد فارسي” ممنوع است و شامل پيگرد قضايي مي شود.
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ ] [ ۱۲:۳۸:۲۰ ] [ hsi ]
|
|
| [قالب وبلاگ : لیمو بلاگ] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||